شير على خان لودى

203

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

آن و وسيلهء وصول به آن ؛ زيراكه چون مقبلى را به حسب فطرت اصلى قابليّت محبّت ذاتى جميل على الاطلاق - عزّ شأنه - بوده باشد و به واسطهء تراكم حجب ظلمانيّهء طبيعيّه در حيّز خفا مانده ، اگر ناگاه پرتوى از نور آن جمال از پردهء آب و گل در صورت دلبرى موزون شمايل متناسب الاعضاء نمودن گيرد ، هرآينه مرغ دل آن مقبل بدان اقبال نمايد و در هواى محبّت وى پروبال گشايد ، اسير دانهء خال او شود و شكار دام زلف او گردد ، از جملهء مقصودها روى بگرداند ، بلكه جز وى مقصود ديگر نداند ، رباعى : از مسجد و خانقه به خمّار آيد * مى نوشد و مست بر در بار آيد از هرچه نه عشقِ يار ، بيزار آيد * او را به هزار جان خريدار آيد آتش عشق و شعلهء شوق در نهادش افروختن گيرد و محبّت كثيفه كه عبارت از انتقاش دل است ، به صور كونيّه سوختن پذيرد و غشاوهء غفلت از بصر بصيرت او بگشايند و غبار كثرت از آينهء حقيقت او بزدايند ، ديدهء او تيزبين شود و دل او حقيقت‌شناس گردد و نقص و اختلال حسن سريع الزّوال را دريابد و بقا و كمال و جمال ذوالجلال را ادراك كند ، از آن بگريزد در اين آويزد ، سابقهء عنايت استقبال او كند و اوّل جمال وحدت افعال بر او ظاهر شود . چون در محاضرهء افعال متمكّن گردد ، جمال صفات منكشف شود . چون در مكاشفهء صفات رسوخ يابد ، جمال ذات تجلّى كند و محبّت ذاتى متحقّق گردد . ابواب مشاهده بر وى مفتوح شود . وجود را من أوّله إلى آخره يك حقيقت بيند . ظاهرش چون بجميع شئونه و اعتباراته بر باطنش تجلّى كرد ، حقايق علمى امتياز يافت ، و چون به احكام حقايق علمى باطنى منصبغ گشت ، اعيان خارجى تعيّن پذيرفت . بر هرچه گذرد ، او را يابد . در هرچه نگرد ، او را بيند . هر لحظه روى در مشهود خود كند و گويد ، رباعى : در سينه نهان تو بوده‌اى من غافل * در ديده عيان تو بوده‌اى من غافل 128 چون اينجا رسد ، بداند كه عشق مجازى به منزلهء بويى بوده است از شرابخانهء عشق حقيقى ، و محبّت آثارى به مثابهء پرتوى از آفتاب محبّت ذاتى ؛ امّا اگر آن بوى نشميدى ، بدين ميخانه نرسيدى ، و اگر آن پرتو نتافتى ، از اين آفتاب بهره نيافتى ، رباعى : خوش وقتِ كسى كه بوى ميخانه شَميد * رفت از پى آن بوى ، به ميخانه رسيد آمد برقى ز كوى ميخانه پديد * در پرتو آن حريمِ ميخانه بديد بعضى مقدّمات كه زبان قلم وعده مىداد بدان ، اين بود - و من اللّه نيل المقصود ، ز هر لفظش روان مگذر چو خامه * به هر حرفش فرو رو چون سياهى